حكيم زجاجى

252

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

95 دوا خورد گستاخ كآرد اثر « 1 » * درآمد سمند مرادش به سر چو خواهى كه نبود تو را كار زار * مكن با خداى جهان كارزار مرا در دل از غصه آتش فتاد * دهم گر رسم خاك ناكس به باد ازآن‌پس بسى پادشاهى نكرد * شب و روز الا تباهى نكرد حديث پراكنده بسيار گفت * از آن گشت با خاك بدكار جفت 100 زنان پدر را به زن داشتى * درون جفت رنج و حزن « 2 » داشتى يكى بود نزدش حرام و حلال * ز كارش همه خلق را بد ملال ز مغرب به مشرق فرستاد مرد * ز هر جاى رامشگران گِرد كرد به هرجا كه بد قحبه‌اى چنگ‌زن * بر او جمع شد اندرآن انجمن چو خنياگر آمد ز نزديك و دور * فزون كرد بر كار فسق و فجور 105 دلش با بدى آرميدن گرفت * دل مردم از وى رميدن گرفت همه مردم و خويش را خوار داشت * يكى را نمىكرد تيمار و داشت ز مروانيان بود مهتر سعيد * كه هرگز نيامد به نزد وليد به يزدان سرافراز مشغول بود * ز كار جهان مرد معزول بود برادرش فرزانه عباس نيز * نظر كم‌ترك بودى او را به چيز 110 به درگاه حق بود شام و سحر * نرفتى زمانى ز خانه به‌در وليد بداختر پى نام را * بزد ناگهان پور هشام را ستردش ز راه بدى موى روى * به خو [ ا ] رى كشيدش ز خانه به كوى به خر مى « 3 » نشاندش ز شوم‌اخترى * سيه كرد روى وى از « 4 » كافرى بسى از بزرگان به زندان فكند * ز دل بيخ مهر و وفا را بكند 115 نياسود يك لحظه از كار بد * زدش ناگهان چرخ گردان لگد فزون كرد هر روز فسق و فجور * شب و روز خالى نبودى ز سور كشيدى زن مردمان پيش خويش * زدى بر دل مؤمنان نيش بيش به بازى به سر برد كار جهان * ندانست از آشكار و نهان سوى ملك هرگز نكردى نگاه * خبر خود نبودش ز كار سپاه

--> ( 1 ) كارى پسر ( 2 ) خون ( 3 ) بخريدى ( 4 ) آنكافرى